قصه روزگار...

شنیدم که روزگار قصه می گفت
  قصه می ساخت و
  شبها به گوش آدمها زمزمه اش میکرد
  قصه می بافت و
  بر قامت زمین و زمان اندازه اش می کرد...
  و قصه مرا چقدر تلخ و سرد نوشت
  در اوج خستگی گردش قلمش...
  این روزگار هزار برگ هزار سرگذشت...

 

 

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید